تبليغاتX
روزبه جديدالاسلام
چند وقتی هست یه بنده خدا افتاده به جون تهدید کردن نمیدونم بهش چی بگم فقط دوست دارم جرات اینو داشته باشه که زنگ بزنه بهم رو در رو بگه یا اگه دوست داره بیاد من رو هم بکشه ولی یادت باشه داداش که من همه چیزمو باختم نیاز به تهدید هم ندارم ترس هم تو وجودم نیست اینم میدونی که اگه اینکاره بودی تا حالا صد بار اومده بودی حرص نخوری ها ولی به قول معروف مرد اینکارا نیستی که اسمت رو هم نمیزنی....من خودم جایزه هم بهت میدم که بیایی تموم کنی ...والسلام
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 19:25  توسط روزبه جدیدالاسلام  | 

میری وسط دسته میری میچسبی به یکی بغل دستت دست رو پشت کمرش میزاری و میزنی به سینت برای کسی که همه صاحب همه دستهاست راستی کجا بودیم ولش کن پیش حسین بودیم همین .... خیابونای تبریز بعد از عید غدیر عوض میشن همه میرن سمت محرم میرن آماده میش واسه روزایی که دیگه دل تو دل ندارن زود شاکم بخورن برن خیابونا برن بگن حسین بگن ابوالفضل و بگن زینب اومدیم راهتو ادامه بدیم نمیدونم حالا بعضی ها مثل آقا مهدی قمصر ما دوست ندارن صدا بیاد دوست دارن بشینن عربی دعا بخونن و هی عربی عربی بگن داداش ما شرمندتیم ما ترکیم خودمونم مدلمون فرق میکنه حالا شما ها ما ها رو نمیپسندید این نیز مشکل خود شماست ... نمیدونم چند سال پیش بود تو هیات موسی ابن جعفر میدون منیریه تهران شبای اول محرم دسته در میاومد و همه ترکا تو دسته بودند خدا پدر حاج یعقوبو بیامرزه اومد داد زد که جمع کنین این دارو دسته رو برین بیرون دخترا رو ببینین که چیکار میکنن خدا رو شکر تو مملکت ما قدرت زنا و دخترا به جایی رسیده که عوض اینکه هیات دست و پای اونا رو جمع کنه این اندک آدمها دست و پای هیات رو جمع میکنن قبول نیست باید بدونیم

که اونی هم که میاد وای میاسته نگاه میکنه مشکلی داره واسه حاجتی اومده والله من خودم تا جایی که یادم می اومد دسته هم که بودیم سرمون پایین بود بماند که بعضی ها واسه چه کاری میان اونا هم خدایی دارند بابا اونا هم بالاخره بین هر چیزی دسته حسین و انتخاب کردن یاد شعر خیام افتادم که میگه:

قومی متفکرند در مذهب و دین                    *                          قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آنکه بانگ آید روزی                      *                        کای بیخبران راه نه آنست ونه این

بریم به فکر خودمون باشیم.....

واین خاطرات ادامه دارد .....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 1:33  توسط روزبه جدیدالاسلام  | 

.... میدونی کربلا کجاست ؟ میدونی چه قدر دلت براش تنگ میشه میدونی کجا رفته بودی؟ میدونی از چه درهایی رفتی تو؟ میدونی پا رو کجا گذاشتی جایی که یه عمر برای صاحبش پیرهن مشکی تنت کردی جایی که روی خاکش کیا راه رفته بودن نمیخوام بگم دل بشوزونم اولشم گفتم ای کاش میرفتم بعد میگفتم ای کاش نمیرفتم خوب شد رفتم بد شد رفتم رفتم گفتم میرم دلم سیر میشه برمیگردم رفتم خودم رفتم دلمم بردم ولی وقتی برگشتم خودم برگشتم دلمو همونجا جا گذاشتم میدونی کربلا چیکار باید بکنی خودتو هی بزنی هی بزنی

بعد اگه بتونی محکمتر بزنی صورتتو داغون کنی

بعد اگه بتونی با کله راه بری فقط اینو بگم

ایشالله همتون برید و برگردید بعدش هر روز وقتی یاد کربلا افتادید زار زار بزنید خدا ......

من دیوونه رو شفا بده یا اینوری یا اونوری......

اینم من و آقا رضا رفیقم ته رفیق باحاله... تا آخرش بخونینش

واین خاطرات ادامه دارد .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 21:5  توسط روزبه جدیدالاسلام  |