تبليغاتX
روزبه جديدالاسلام
میری وسط دسته میری میچسبی به یکی بغل دستت دست رو پشت کمرش میزاری و میزنی به سینت برای کسی که همه صاحب همه دستهاست راستی کجا بودیم ولش کن پیش حسین بودیم همین .... خیابونای تبریز بعد از عید غدیر عوض میشن همه میرن سمت محرم میرن آماده میش واسه روزایی که دیگه دل تو دل ندارن زود شاکم بخورن برن خیابونا برن بگن حسین بگن ابوالفضل و بگن زینب اومدیم راهتو ادامه بدیم نمیدونم حالا بعضی ها مثل آقا مهدی قمصر ما دوست ندارن صدا بیاد دوست دارن بشینن عربی دعا بخونن و هی عربی عربی بگن داداش ما شرمندتیم ما ترکیم خودمونم مدلمون فرق میکنه حالا شما ها ما ها رو نمیپسندید این نیز مشکل خود شماست ... نمیدونم چند سال پیش بود تو هیات موسی ابن جعفر میدون منیریه تهران شبای اول محرم دسته در میاومد و همه ترکا تو دسته بودند خدا پدر حاج یعقوبو بیامرزه اومد داد زد که جمع کنین این دارو دسته رو برین بیرون دخترا رو ببینین که چیکار میکنن خدا رو شکر تو مملکت ما قدرت زنا و دخترا به جایی رسیده که عوض اینکه هیات دست و پای اونا رو جمع کنه این اندک آدمها دست و پای هیات رو جمع میکنن قبول نیست باید بدونیم

که اونی هم که میاد وای میاسته نگاه میکنه مشکلی داره واسه حاجتی اومده والله من خودم تا جایی که یادم می اومد دسته هم که بودیم سرمون پایین بود بماند که بعضی ها واسه چه کاری میان اونا هم خدایی دارند بابا اونا هم بالاخره بین هر چیزی دسته حسین و انتخاب کردن یاد شعر خیام افتادم که میگه:

قومی متفکرند در مذهب و دین                    *                          قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آنکه بانگ آید روزی                      *                        کای بیخبران راه نه آنست ونه این

بریم به فکر خودمون باشیم.....

واین خاطرات ادامه دارد .....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 1:33  توسط روزبه جدیدالاسلام  | 

.... میدونی کربلا کجاست ؟ میدونی چه قدر دلت براش تنگ میشه میدونی کجا رفته بودی؟ میدونی از چه درهایی رفتی تو؟ میدونی پا رو کجا گذاشتی جایی که یه عمر برای صاحبش پیرهن مشکی تنت کردی جایی که روی خاکش کیا راه رفته بودن نمیخوام بگم دل بشوزونم اولشم گفتم ای کاش میرفتم بعد میگفتم ای کاش نمیرفتم خوب شد رفتم بد شد رفتم رفتم گفتم میرم دلم سیر میشه برمیگردم رفتم خودم رفتم دلمم بردم ولی وقتی برگشتم خودم برگشتم دلمو همونجا جا گذاشتم میدونی کربلا چیکار باید بکنی خودتو هی بزنی هی بزنی

بعد اگه بتونی محکمتر بزنی صورتتو داغون کنی

بعد اگه بتونی با کله راه بری فقط اینو بگم

ایشالله همتون برید و برگردید بعدش هر روز وقتی یاد کربلا افتادید زار زار بزنید خدا ......

من دیوونه رو شفا بده یا اینوری یا اونوری......

اینم من و آقا رضا رفیقم ته رفیق باحاله... تا آخرش بخونینش

واین خاطرات ادامه دارد .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 21:5  توسط روزبه جدیدالاسلام  | 

دیروز داستان ورودمون به قتلگاه رو شنیدین وای خدا دلم هوای مسجد ملی رو کرده هوای اون اتاقی رو که پر از شمشیر های دسته بود مرتب ردیف پشت سر هم یاد اون طبلای پوستی که بعد از قرآن اولین ضربه شروع دسته رو من میزدم یاد اون پاهای بی جوراب یاد اون سر بند های مشکی ما گفتیم دلخوشی هامون رفته ولی دارم میبینم تو این چندیدن ساله دیگه حال و هوای محرم رو هم از ما گرفتن به اسم های مختلف این کار(قمه) چهره دین رو خشن میکنه زنجیر بده علم کشی بده دسته تا 1 شب بده نمیدونم خدا رو شکر یواش یواش با این کارشون میگن امام حسینم بده حضرت ابوالفضل کیه زینب کیه واسه چی محرم میای بیرون برین خونتون از اینترنت ببینین کجا بود اون عصر تاسوعا که دنبال خاک شیر بودیم با پسر خاله هام هادی و حامد تا فردا که عاشوراست 2 تا سطل خاک شیر درست کنیم کجاست اون سادگی که 1 لیوان بیشتر هم نمیدادیم که مگه زود تموم بشه وای که رفتن همه الان دیگه میشینیم ماست بشیم با هم خاموش بشیم دیگه سال به سال همدیگه رو هم نمیبینیم  هیات داریم همه چی داریم ولی نداریم اون صافی رو اون پاکی بچه گیهاون رو نداریم دیروز از ورود به قتلگاه گفتم امروز از سفرمون میگم که  چطور شد آقا اجازه داد بریم کربلا چند وقتی بود شنیده بودم مجتبی میخواد بره کربلا ولی من قصدشو نداشتم تا رسید جایی که گفت بیا تو و من و رضا با هم بریم پاسپورتا رو دادیم که بریم گفتیم 3 ماه اعتبار داره بزار ویزا بخوره که الان هم نشد شب شهادت امیرالموئمنین میریم نجف و کربلا ولی تا ویزا رو گرفتیم دستمون انگار که یه قلب زنده دستمونه که باید زود ببریم برسونیم سر جاش این شد شروع داستان بابام عمل داشت باید میرفتم تبریز برای عمل بلیط رفتمون برای کرمانشاه برای شنبه خریده شده بود قرار شد من برم تبریزو بیام بریم ولی بعدش بابا گفت زمان عمل رو عوض  کردم برو و ما عازم کرمانشاه و کربلا شدیم ....

واین خاطرات ادامه دارد .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 20:4  توسط روزبه جدیدالاسلام  | 

فکر نمیکردم ، این همه سخت باشه چه ساعتی بود یهو همه چیز عوض میشه مخصوصآ واسه ما ترکها که بگیر و نگیر داریم ساعت یهو تو یک دقیقه عوض میشه انگار بوی کربلا بوی حرکت بوی نزدیکی به لحظه ای که آسمون تاریک میشه رو از جلوی بینیمون رد میکنن یهو هوا میشه کربلایی غصه همه عالم میره تو دلمون.....میشیم دیوونه خراب میشم خراب خراب و خراب یاد روزایی می افتم که بابا بزرگم مثل الان سکته نکرده بود یاد خدا بیامرز مادر بزرگم یاد ظهر عاشورا یاد قمه هایی که رو فرق میخوردند و اذان صداش می اومدو یاد اون دالونی که دسته عزاداری صبح عاشورا با اسبی که طاقت اون کمتر از لحظه چشمان زیبایی بود که می دانست حالش خراب است ولی باید شبه میشد شبیه که نمیشد 10 روز محرم بود چه حالی داشتیم قبل محرم وقتی 5روز نه 4 روز قبل محرم یهو میدیدیم صدای طبل ها بلند میشد وای شمشیر وای اون لحظه های روشن شدن چراغها و اون همون پیر مردی که بغل مسجد بازنش در می اومد و چایی دم کرده رو میزاشت رو صندلی لهستانی پشت در هم زنش براش میرفت چایی می آورد وای من یه قلب کوچیک داشتم که توش نوشته بود مست حسین مست ابوالفضل وای به روزایی که می رفتیم خراطی نزدیک مسجد حاج احمد قره آغاج تا بتونیم یه شمشیر چوبی بخریم تا بیفتیم ته دسته واسه نوکری واسه پر کردن واسه این برنامه ها و تشکیلات حسین باشیم یه روز بگم تو کربلا به رضا گفتم به خدا حسین و ابوالفضل هم ترک بودن خندید وخندید ولی خودشم می دونست که جریان چیه....وای وای وای دلم گرفته 10 روز سختی رو دارم میدونم چون امسال کربلایی هم هستیم نمیخوام بگم آدم شدم خاک عالم بر سر من مگه میشه آدم بشی هیچی نشد و نشدم فقط خدا خدا خدا حسین حسین یادم میاد 3 روز بود کربلا بودیم نتونستیم حتی نزدیک درت بیام وای باورم نبود بگم چی بگم که وقتی هم اجازه دادی اومدیم تو همون آقایی که از بچه گی هامون تو دسته های بازار میدیدم اومد کجا اومد ببین حسین ببین ابوالفضل ببین اومد گفت : <بو همان ییردیر حسین باش سیز قالیب * زینبه مظلومه قارداشسیز قالیب>  (این همون جایی هست که حسین بی سر شده* زینب مظلومه بی برادر شده) این بود داستان ورود من به قتلگاه این بود حالمون تازه فهمیدم چی گفتم 30 سال چرا سیاه پوشیدم .....

واین خاطرات ادامه دارد .....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 16:33  توسط روزبه جدیدالاسلام  | 

/* /*]]>*/ خدا رو شکر میکنم: برای همسرم که میگه امشب شام سوسیس داریم, چون امشب خونه پیش منه و نه بیرون با کس دیگری. برای شوهرم که مثل یه گونی سیب زمینی افتاده روی مبل، چون خونه پیش منه و نه بیرون توی بارها. برای نوجوانی که از شستن ظرفها شکایت دارد و این یعنی خونه مونده و تو خیابون ولی نیست. برای مالیاتی که پرداخت میکنم چون بیه این معناست که شغلی دارم. برای شلوغی و کثیفی خانه بعد ار مهمانی چون یعنی دوستانی دارم که پیشم میان.برای لباسهایی که کمی برام تنگ شدن چون یعنی غذا برای خوردن دارم.برای سایه ای که شاهد کار منه چون یعنی خورشید تو زندگیم میتابه. برای چمنی که باید زده بشه، برای پنجره هایی که باید تمیز بشه و ناودانهایی که باید تعمیر بشه چون یعنی خانه ای برای زنگی کردن دارم.برای تمام شکایاتی که در باره حکومت میشنوم چون یعنی ازادی بیان وجود دارد. برای جای پارکی که در انتهای پارکینگ پیدا میکنم چون یعنی قادر به راه رفتن هستم و وسیله نقلیه دارم. برای هزینه بالا برای گرمایش چون یعنی خانه گرمی دارم. برای خانمی که در کلیسا پشت سرم با صدای بدی میخواند چون یعنی گوشم میشنود. برای کوه لباسهایی که باید شسته و اتو بشوند چون یعنی رختی برای پوشیدن دارم. برای کوفتگی و خستگی عضلاتم آخر روز چون یعنی قادر بودم که سخت کار کنم. برای زنگ ساعتی که صبح مرا از خواب بیدار میکند چون یعنی هنوز زنده هستم. و خدا را شکر میکنم برای همکاران دیوانه ای که دارم چون باعث میشوند کار برایم جالب و خوب باشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 15:17  توسط روزبه جدیدالاسلام  | 

دلم میخواست این شعر رو یه گوشه مال خودم داشته باشم گفتم اینجا با هم قسمت کنیم شعری از استاد شهریار............

با پشت خم از این بغل کوچه میرود

چادر نماز فلفلی انداخته بسر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هرجا شده هویج هم امروز میخرد

بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها

او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش

آمد بجستجوی من و سرنوشت من

آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد

آمد که پیت نفت گرفته بزیر بال

هر شب در آید از در یک خانه فقیر

روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان

او را گذشته ایست ، سزاوار احترام :

تبریز ما ! بدور نمای قدیم شهر

در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا

هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است

اینجا بداد ناله مظلوم میرسند

اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل

مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق

در ، باز و سفره ، پهن

بر سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوند

یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه

او مادر من است

انصاف میدهم که پدر رادمرد بود

با آنهمه درآمد سرشارش از حلال

روزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشت

اما قطارهای پر از زاد آخرت

وز پی هنوز قافله های دعای خیر

این مادر از چنان پدری یادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خیل

او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود

خاموش شد دریغ

نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای او

با بچه ها هنوز سر و کله میزند

ناهید ، لال شو

بیژن ، برو کنار

کفگیر بی صدا

دارد برای ناخوش خود آش میپزد

او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود

بسیار تسلیت که بما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت :

این حرفها برای تو مادر نمیشود .

پس این که بود ؟

دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید

لیوان آب از بغل من کنار زد ،

در نصفه های شب .

یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب

نزدیکهای صبح

او زیر پای من اینجا نشسته بود

آهسته با خدا ،‌

راز و نیاز داشت

نه ، او نمرده است .

نه او نمرده است که من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خیال من

میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست

کانون مهر و ماه مگر میشود خموش

آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق

او با ترانه های محلی که میسرود

با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت

از عهد گاهواره که بندش کشید و بست

اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود

او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت

وانگه باشکهای خود آن کشته آب داد

لرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روح

وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز

تا ساختم برای خود از عشق عالمی

او پنجسال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ

تنها مریضخانه ، بامید دیگران

یکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد .

در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود

پیچید کوه و فحش بمن داد و دور شد

صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه

طوماز سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم بحال من از دور میگریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم بسوره یاسین چکید

مادر بخاک رفت .

آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد

او هم جواب داد

یک دود هم گرفت بدور چراغ ماه

معلوم شد که مادره از دست رفتنی است

اما پدر بغرفه باغی نشسته بود

شاید که جان او بجهان بلند یود

آنجا که زندگی ،‌ ستم و درد و رنج نیست

این هم پسر ، که بدرقه اش میکند بگور

یک قطره اشک ، مزد همه زجرهای او

اما خلاص میشود از سرنوشت من

مادر بخواب ، خوش

منزل مبارکت .

آینده بود و قصه بیمادری من

ناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت مرگ

من میدویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر بناله برآورده از مغاک

خود را بضعف از پی من باز میکشید

دیوانه و رمیده ، دویدم بایستگاه

خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه

باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز :

از من جدا مشو

میآمدیم و کله من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب میکنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم

خاموش و خوفناک همه میگریختند

میگشت آسمان که بکوبد بمغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد

یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان

میآمد و بمغز من آهسته میخلید :

تنها شدی پسر .

باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :

بردی مرا بخاک کردی و آمدی ؟

تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر

میخواستم بخنده درآیم ز اشتباه

اما خیال بود

ای وای مادرم 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 16:19  توسط روزبه جدیدالاسلام  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 16:30  توسط روزبه جدیدالاسلام  | 

درختی هستم که یک بار با تیشه به جونم افتاده اند ولی همین کوچک سبزی هایی که از این جای تیشه بیرون میدمد

‫دیگر ملال درخت نیست

‫درخت خرد شد

‫شکست و صدای شکستن این درخت را هم آسمان پاییز و زمستان میداند

‫دلم میگوید بهار در انتظار روحی است که آزاد از هر سو به سوی آسمان خواهد رفت

‫و سفر آغاز خواهد شد سفری بی انتها

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 14:49  توسط روزبه جدیدالاسلام  |