درختی هستم که یک بار با تیشه به جونم افتاده اند ولی همین کوچک سبزی هایی که از این جای تیشه بیرون میدمد
دیگر ملال درخت نیست
درخت خرد شد
شکست و صدای شکستن این درخت را هم آسمان پاییز و زمستان میداند
دلم میگوید بهار در انتظار روحی است که آزاد از هر سو به سوی آسمان خواهد رفت
و سفر آغاز خواهد شد سفری بی انتها