دیروز داستان ورودمون به قتلگاه رو شنیدین وای خدا دلم هوای مسجد ملی رو کرده هوای اون اتاقی رو که پر از شمشیر های دسته بود مرتب ردیف پشت سر هم یاد اون طبلای پوستی که بعد از قرآن اولین ضربه شروع دسته رو من میزدم یاد اون پاهای بی جوراب یاد اون سر بند های مشکی ما گفتیم دلخوشی هامون رفته ولی دارم میبینم تو این چندیدن ساله دیگه حال و هوای محرم رو هم از ما گرفتن به اسم های مختلف این کار(قمه) چهره دین رو خشن میکنه زنجیر بده علم کشی بده دسته تا 1 شب بده نمیدونم خدا رو شکر یواش یواش با این کارشون میگن امام حسینم بده حضرت ابوالفضل کیه زینب کیه واسه چی محرم میای بیرون برین خونتون از اینترنت ببینین کجا بود اون عصر تاسوعا که دنبال خاک شیر بودیم با پسر خاله هام هادی و حامد تا فردا که عاشوراست 2 تا سطل خاک شیر درست کنیم کجاست اون سادگی که 1 لیوان بیشتر هم نمیدادیم که مگه زود تموم بشه وای که رفتن همه الان دیگه میشینیم ماست بشیم با هم خاموش بشیم دیگه سال به سال همدیگه رو هم نمیبینیم هیات داریم همه چی داریم ولی نداریم اون صافی رو اون پاکی بچه گیهاون رو نداریم دیروز از ورود به قتلگاه گفتم امروز از سفرمون میگم که چطور شد آقا اجازه داد بریم کربلا چند وقتی بود شنیده بودم مجتبی میخواد بره کربلا ولی من قصدشو نداشتم تا رسید جایی که گفت بیا تو و من و رضا با هم بریم پاسپورتا رو دادیم که بریم گفتیم 3 ماه اعتبار داره بزار ویزا بخوره که الان هم نشد شب شهادت امیرالموئمنین میریم نجف و کربلا ولی تا ویزا رو گرفتیم دستمون انگار که یه قلب زنده دستمونه که باید زود ببریم برسونیم سر جاش این شد شروع داستان بابام عمل داشت باید میرفتم تبریز برای عمل بلیط رفتمون برای کرمانشاه برای شنبه خریده شده بود قرار شد من برم تبریزو بیام بریم ولی بعدش بابا گفت زمان عمل رو عوض کردم برو و ما عازم کرمانشاه و کربلا شدیم ....

واین خاطرات ادامه دارد .....