.... میدونی کربلا کجاست ؟ میدونی چه قدر دلت براش تنگ میشه میدونی کجا رفته بودی؟ میدونی از چه درهایی رفتی تو؟ میدونی پا رو کجا گذاشتی جایی که یه عمر برای صاحبش پیرهن مشکی تنت کردی جایی که روی خاکش کیا راه رفته بودن نمیخوام بگم دل بشوزونم اولشم گفتم ای کاش میرفتم بعد میگفتم ای کاش نمیرفتم خوب شد رفتم بد شد رفتم رفتم گفتم میرم دلم سیر میشه برمیگردم رفتم خودم رفتم دلمم بردم ولی وقتی برگشتم خودم برگشتم دلمو همونجا جا گذاشتم میدونی کربلا چیکار باید بکنی خودتو هی بزنی هی بزنی
بعد اگه بتونی محکمتر بزنی صورتتو داغون کنی
بعد اگه بتونی با کله راه بری فقط اینو بگم
ایشالله همتون برید و برگردید بعدش هر روز وقتی یاد کربلا افتادید زار زار بزنید خدا ......
من دیوونه رو شفا بده یا اینوری یا اونوری......

اینم من و آقا رضا رفیقم ته رفیق باحاله... تا آخرش بخونینش
واین خاطرات ادامه دارد .....
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 21:5 توسط روزبه جدیدالاسلام
|